حقیقت تلخ است نه به تلخی جدایی
و جدایی سخت است نه به سختی تنهایی
زندگی گل زردیست به نام غم
مروارید غلطانیست به نام اشک
آیینه ی شکسته ایست به نام دل
و بالاخره فریاد بلندیست به نام آه
نگام کن و برام بگو بگوی می ری یا می مونی بگو دوسم داری یا نه مرگ گلهای شمعدونی نامه داره تموم میشه مثل تموم نامه ها اما تو مثل آسمون عاشقی و بی انتها
می دونی؟
یه اتاق باشه....گرم گرم....روشن روشن
تو باشی منم باشم
کف اتاق سنگ باشه...سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسم
که سردم نشه ... نلرزم
میدونی؟
تو منو بغل کردی توری که تکیه دادی به دیوار
پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت
بهت تکیه دادم
دوتا دستاتو دور من حلقه کردی
بهت می گم چشماتو می بندی؟ ...میگی: آره
چشماتو می بندی
بهت می گم: قصه می گی تو گوشم؟
آروم آروم قصه میگی
یک عالمه قصه بلند وطولانی که هیچوقت تمام نمیشه
میدونی ؟
میخوام رگمو بزنم
چون دست چپ...یه حرکت سریع
یه جمله ی عمیق بلدی ؟
نه وای !!!توکه نمی بینی
ونمیدونی که میخوام رگمو بزنم
تو چشماتو بستی و نمی بینی
من تیغ رو از جیبم درمیارم
...نمی بینی که سریع می برم
نمی بینی که خون فواره می کنه ...روی سنگهای سفید و
نمی بینی که دستم می سوزه
من لبم روگازمیگیرم که نگم :آخ
که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی
تو داری قصه میگی و هیچ چیز رو نمی بینی
من دارم دستمو نگاه میکنم
دست چپمو ...خون ازش میاد
میدونی ؟
دستمو میذارم رو زانوهام
خون از روی زانوهام میریزه کف سنگها
مسیرش قشنگه ...حیف که چشمات بسته است
نمی بینی
توبغلم کردی نمی بینی که سردم شده
محکمتر بغلم می کنی تا گرمم شه
می بینی که نا منظم نفس میکشم
تو دلت می گی ...آخی
نفسم گرفت ...می بینی ولی محکمتر بغلم میکنی
سرد تر می شم ... می بینی که دیگه نفس نمی کشم
چشماتو باز میکنی و می بینی من مردم ...می دونی ؟
می ترسم خودمو بکشم
از سرد شدن ...از این ها که مردن ...از خون دیدن
ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم
مردن خوب بود
آروم آروم ...درکنار تو...در آغوش تو
گریه نکن
من دیگه نیستم که ببوسمت ...بگم خوشکل شدی
تو خیلی گریه می کنی
دلم می شکنه ...دلم نازکه ...نشکونش
باشه ؟
من مردم ولی تو باورت نمیشه
تکونم میدی که بیدار شم
فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی ومن خوابیدم
می بینی نفس نمیکشم ...ولی بازم باورنمیکنی
اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه ...ولی فایده ای نداره
من مردم ...ولی برای تو زنده ام
پس هر شب به این باغ بیا ...ولی گریه نکن
می خوام یه چیزی بهت بگم می دونی ؟
دوست دارم
!باید می دانستم
که مادرم کلید یخچال را کجا میگذارد
اما نمی دانستم
باید می دانستم
که پدرم قرصهایش را کجا میگذارد
اما نمی دانستم
باید می دانستم
که وقتی خواهرم گم شد
او را کجا پیدا کنم
اما نمی دانستم
باید می دانستم
که قلبم را کجا و به چه کسی ببخشم؟
!اما نمی دانستم
....برای همین در یخچال خانه ی ما همیشه بسته ماند
من بزرگ شدم
پدرم قرصهایش را پیدا نکرد و مرد
....خواهرم دیگه پیدا نشد
و من هرگز
هرگز
عاشق نشدم
عشق یعنی مستی و دیوتنگی عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق
یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق
یعنی سر به دار اویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق
یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق
یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق
یعنی شعله بر خرمن زدن عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم :
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم "
باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
فارغ از ياد و غمت سرمست و پايا می شدم
در هجوم دردها و غصه های بی شمار
صابر و پر حوصله مانند دريا می شدم
تا ببينم هر شفق روی ترا معشوق وار
لحظه لحظه دم به دم سرشار رويا می شدم
در پی ديوانگی مجنون صفت همرنگ شمع
سر به سر می سوختم بی ترس و پروا می شدم
تا نبيند هر كسی اشك من دلخسته را
در ميان عالمی تنهای تنها می شدم
عشق را می كشتم اندر قلب خود ديوانه وار
لال و گنگ و كور و كر مانند صحرا می شدم
گرچه قلبم را شكستی خرد كردی نا رفيق
كاش می شد بعد تو من باز پيدا می شدم
و چشمانت چه معصومانه از من روي گردان شد در ان هنگام من گشتم
به خلوتگاهِ چشمانت مسافر
و ديدم قابهايِ كهنه از اندوه و حسرت را كه
لبريز از خزان و اشك بودند و من بي تاب جايي جستجو كردم كه قابِ
يادِ اشكانم بياويزم به چشمانت
ولي افسوس چشمِ تو ز قابِ يادها لبريز
و من در حسرتِ جايي ضريحِ چشمهايت را غرقِ بوسه كردم با نگاهي
ولي ما يوس قابِ ياد خود را به شورستانِ اشكانت رها كردم تو رفتي و
مغرورانه خنديدي بر اين دنيايِ ويرانم نديدي اشكهايم را كه در پستوي
چشمانم چه بي صبرانه مي خواندند نوايِ بي تو بودن را
و من در حسرتِ
يك لحظه جا ماندن كنارِ تو دلم را با تلي از عشق درونِ پاكتي از جنسِ
تنهايي و امواجِ يادِ تو رها كردم
شاید دنیا ....
گفتم از تو برای آسمان گفتم از اینکه چطور آمدی ... اینکه اول نمی خواستم بمانی
گفتم که آرام آرام با تو و نگاهت یار شدم
از سفرم به عمق زلال چشمانت برای آسمان گفتم
از اینکه واقعا من مسافر بودم اما زندگی کردم با نگاهت
به آسمان گفتم که آن روز ها حرف نگفته نداشتم چرا که خواندن از ژرفای نگاهت را از خود تو آموخته
بودم وقتی زیرکانه از نگاهم تمام حرف هایم را می خواندی و آبروی دلم را می بردی...
به آسمان گفتم که دیوانگی هایم فقط برای معصومیت نگاه تو بود و رویا هایم فقط ....
گفتم و گفتم ... گفتم و آسمان خندید .
برای آسمان از آمدنت گفتم ...آری ...اما از رفتنت هم گفتم از اینکه نمی خواستم بروی
اما تو گفتی آرام آرام به نبودن من عادت می کنی اما نکردم
از دلتنگی هایم برای آسمان گفتم
از اینکه تمام حرف هایم نگفته می ماند
از اینکه دیگر مست رویاهایم نبودم
به آسمان گفتم که او بی رحمانه حتی رویا های مرا نیز با خود برد
انگار آسمان هم برای من غصه خورد ... و... باران بارید
و از آن روز است که فقط باران را دوست دارم .
چقدر مثل بچه گي هام لالايي هاتو دوست دارم
سادگي هاتو دوست دارم خستگي هاتو دوست دارم
چادر نماز و زيرلب خدا خداتو دوست دارم
کاشکي رو طاقچهء دلت آينه و شمعدون ميشدم
تو دشت ابري چشات يه قطره بارون ميشدم
کاشکي ميشد يه دشت گل برات لالايي بخونم
يه آسمون نرگس و ياس تو باغ دستات بشونم
بخواب که ميخوام تو چشات ستاره هامو بشمارم
پيشم بمون که تا ابد دنيا رو با تو دوست دارم
دنيا اگه خوب اگه بد با تو برام ديدني
باغ گلهاي اطلسي با تو برام چيدنيه
مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادر
اجازه هست عشق تو رو تو كوچه ها داد بزنم؟
رو پشـت بـــــوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟
اجازه هست كه قلـبمو برات چراغونی كنم؟
پیش نگاه عاشقت،چشـــــمامو قربونی كنم؟
اجازه میدی تا ابـد سر بزارم رو شونه هات؟
روزی هزار و صـد دفه بگم كه میمیرم برات؟
اجازه میدی كه بـگم حرف ترانه هام تویی؟
دلیل زنده بودنـــــم ، درد بهانه هام تویی؟
اجـــازه هست تا تـه مـرگ منتظر تو بشینم؟
تو رویاهــای صورتیم، خودم رو با تو ببینم؟
اجازه هست جار بزنم بگم چقد دوست دارم؟
بگم می خـــوام بخاطرت سر به بیابون بزارم؟
اجازه میدی قـصه هام با عشق تو جون بگیره؟
چشمای عاشقـــم واست روزی هزار بار بمیره
اجازه میدی عشقـــمو همش بهت نشون بدم؟
پیش زمین و آسمــون واسه تو دس تكون بدم؟
اجازه میدی كه فقــــــط تو دنیا با تو بمونم؟
هر چی كه عاشقانه بــــود به خاطر تو بخونم؟
اجازه هست پناه من گــــــرمی آغوشت بشه؟
هر اسمی جز اسم خودم ،دیـگه فراموشت بشه؟
اجازه هست ؟ بگو كه هست ، من همشو دارم میگم 
با تو به آسمون میرم ،با تـــــــــــــو یه آدم دیگم
اجازه میدی كه بگم ،من مال تـــــــو،تو مال من؟
من از تو خواهش می كنم كه زیر وعـــده هات نزن
اجـــــــازه تـــو دست تـــو ،اجازه من دست تـو
خنده من خنـــــــده تو ،شكست من شكست تـو
مسافر به انتظارت خواهم ماند.تاابد برای همیشه
زیرا می دانم که به سوی من باز خواهی گشت پس با همه توانم
تلخی این انتظار را تحمل خواهم کرد.
به انتظارت خواهم ماند زیرا قلب من با هر تپش خود آهنگ خاطرات
گذشته را می نوازد. قلبی که در آن خاطره ها و خوشی ها تا ابد
مدفون است حتی اگر بدانم روزی جسم تو به سوی من باز نمی گردد
باز هم به انتظارت می نشینم. شاید روزی صدای پایی را بشنوم که از
آن تو باشد ای محبوبم.
زندگی قماری است که برگ برنده آن عشق است
اما نه ! 
زندگی گذر از کویر بی آب و علف است
شاید هم گونه بر برف نهادن باشد
یا بر شاخه امید آویزان شدن
زندگی به تکه سنگی عشق ورزیدن است
به دره ای عمیق چشم دوختن
و در غم افسانه ای مردن است...
زندگي يک آرزوي دور نيست؛
زندگي يک جست و جوي کور نيست
زيستن در پيله پروانه چيست؟
زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست
گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛
هرچه ناپيدا صدايت ميزند
جنگل خاموش ميداند تو را؛
با صدايي سبز ميخواند تو را
زير باران آتشي در جان توست؛
قمري تنها پي دستان توست
پيله پروانه از دنيا جداست؛
زندگي يک مقصد بي انتهاست
هيچ جايي انتهاي راه نيست؛
اين تمامش ماجراي زندگيست
دلم گرفته ای خدا!این روزا هیچکی غیر تو درد منو نمی دونه
دلم گرفته ای خدا!حتی صدامم این روزا به ساز من نمی خونه
دلم گرفته از همه .از این روزای سوت و کور
از این ترانه مردگی.از این شبای بی عبور
تمام لحظه ها دلم زیر هجوم حادثه منتظر راهیه که دوباره تا تو برسه
دلم گرفته ای خدا گریه امونم نمی ده
چرا دیگه حتی دلم تورو نشونم نمی ده؟
گناه بی باوریمو خودم به گردن میگیرم
اگه نگیری دستامو.تو دستای غم می میرم
دلم گرفته ای خدا
مثل روزای کودکی
روزای نیلوفری بازیهای عروسکی
اما هنوز تو باورم تو تا همیشه با منی
تو اشکامو پاک میکنی تو قلبمو نمیشکنی
دلم گرفته ای خدا واسه رسیدن به تو .یه فرصت تازه میخوام
دوباره دستامو بگیر منو ببر تا کودکی
منو ببر تا کودکی دیدن تو برام بسه حتی بهشتو نمی خوام...
زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند
ذکاوت گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک
ديوانگی فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم
چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند
ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد
يک ..... دو ..... سه ![]()
همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد
خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد
اصالت به ميان ابرها رفت
هوس به مرکز زمين به راه افتاد
دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت
طمع داخل يک سيب سرخ قرار گرفت
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق
آرام آرام همه قايم شده بودند و ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود
تعجبی هم ندارد مخفی کردن عشق خيلی سخت است
ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد که
عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست
ديوانگی فرياد زد ، دارم ميام، دارم ميام
همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود
بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبری نبود
ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن
سوی گل رز مخفی شده است
ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد
صدای ناله ای بلند شد
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش
خون می ريخت
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود
ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت
حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت
خواهش میکنم از اين به بعد يارمن باش
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم
واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق
سرک می کشند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
هر کسي کاو دور ماند از اصل خويش
بازجويد روزگار وصل خويش
من به هر جمعيتي نالان شدم
جفت بد حالان و خوش حالان شدم
هر کسي از ظن خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من
نشنو از ني چون نواي بي نواست
بشنو از دل چون حريم كبرياست
ني بسوزد تل خاكستر شود
دل بسوزد
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
هر کسي کاو دور ماند از اصل خويش
بازجويد روزگار وصل خويش
من به هر جمعيتي نالان شدم
جفت بد حالان و خوش حالان شدم
هر کسي از ظن خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من
نشنو از ني چون نواي بي نواست
بشنو از دل چون حريم كبرياست
ني بسوزد تل خاكستر شود
دل بسوزد
پرسیدم: منو بیشتر دوست داری یا زندگی رو ؟
گفت: تو رو
پرسید: تو چی ؟ منو بیشتر دوست داری یا زندگی رو؟
گفتم: زندگی رو
قهر کرد و رفت برای همیشه ... دیگه بر نگشت ...
آخه نمی دونست اون همه ی زندگیم بود
پسر غریب
دلم براي کسي تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست
دلم براي کسي تنگ است که اشکهايم را ديده
دلم براي کسي تنگ است که تنهاييم را چشيده
دلم براي کسي تنگ است که سرنوشتش همانند من است
دلم براي کسي تنگ است که دلش همانند دل من است
دلم براي کسي تنگ است که تنهاييش تنهايي من است
دلم براي کسي تنگ است که مرهم زخمهاي کهنه است
دلم براي کسي تنگ است که محرم اصرار است
دلم براي کسي تنگ است که راهنمايي زندگيست
دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند
دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ دل تنگيهايم است
دلم براي بهار تنگ است .............
دلم گرفته از این روزگار دلتنگی
گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی
دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
شکست پشت من از داغ بی تو بودنها
درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی
دگر پرنده احساس مــن نمی خواند
بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد
زندگی یعنی سکوت یعنی که بشکن زود زود
زندگی بغض و درد بی دوا
زندگی یعنی هیاهو و بلا
زندگی یعنی برو تو جاده مهرو صفا
آخرش یه کوچه بن بست تو می شی یه بینوا
زندگی یعنی نزن سیلی بخور سیلی زهجران و بلا
زندگی یعنی بکن نیکی ببین ظلم و جفا
زندگی یعنی یه مشق ناتموم
زندگی یعنی جدایی ،عشق تو با این و اون
وای از این زندگی و شمشیر تیز این جنون
که منو صبرو ازم گرفته کرده نیمه جون
زندگی یعنی همش حسرت روزای گذشته
یا مثه پرنده ای که دوتا بال اون شکسته
زندگی یعنی تلاش بی ثمر یعنی نوای غم زدف
زندگی یعنی که آخرش می میری بی هدف
وای از این زندگی و حرف و حدیث ناتموم
که منو داده عذاب و دلم کرد پر خون
زندگی یعنی نداری حتی یه ستاره توی آسمون
زندگی یعنی که پاییزی و برگای خزون
زندگی یعنی مصیبت یعنی مرگ بهترین
زندگی یعنی قمار یعنی که باختن نازنین
زندگی یعنی اگه باشی تو ویلا اون می شه واست قفس
زندگی یعنی هوا یعنی هوس
وای از این زندگی و این همه دنگ و فنگ اون
که منو له کرد زیر آوار بتون
آخ نفس نفس زدنهام رو ببین نامهربون
واسه این زندگی آتیش گرفته چی می شه چاره ی مون
آخه من دختر خورشیدم و ماهه مادرم
مادرم شد بی فروغ و شده تنها پدرم
منم اون ستاره شب خورشید از من خیلی دوره
اگه تو هم نباشی دنیا برام چه سوت و کوره
ناخدا كشتی اش را به دريا سپرده است
رفتن گرم خود را به آيا سپرده است
وه چه زيباست رفتار مجنون كه رفته است
رفته و خويشتن را به ليلا سپرده است
كودك چشم آبی اين قرن وحشی
سرنوشت خودش را به رويا سپرده است
باغبان محبت كه خفته است گويا
مرده و غنچه ها را به سرما سپرده است
آخرين فرصتی را كه می شد نگه داشت
باز هم ناخدا به فردا سپرده است
نمی يابی نشان هرگز توازعشق وجوانمردی!
بروبگذر از اين بازار" ازاين مستی وطنازی !
اگرچون کوه هم باشی در اين دنيا تو می بازی
ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشاييست
مرا در اوج می خواهی تماشا كن تماشا
دروغ اين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن
در اين دنيا كه حتي ابر نمی گريد به حال من
همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها
گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پيش رو دارم
دل من دیگر هوای او را در سر ندارد
چه شده است بر من ... نمی دانم !!!
من که سرا پا عشق بودم
من که با یاد او بر پا بودم
نمی دانم نمی دانم!! چه گذشته است بر من ..
هر چه بود گذشت و...چه خوووب
اونی که دنبالشی تو چرا دائم ناپدیده